يادمه اون قديما (دوره راهنمايي) هميشه يه ترسي بود بين بچه ها براي اعتماد كردن؛ چون نمي دونستي "راپورت چي" خانم ناظم كيه. كيه كه گزارش مي ده فلاني عكس اورده فلاني دفترچه عقايد اورده يافلاني فلان حرف رو زده ويا فلان عقيده رو داره. اون راپورت چي هركسي ميتونست باشه حتي بغل دستيت حتي دوستت. كه بعدخبردادن؛ميرسيدزمان گشتن كيفها وترس ماها چون اون موقع بود كه حتي ممكن بود به خودكارعطري مون هم گيربدن.ديگه حتي ميترسيديم جلوي همديگه نظري بديم چون راپورت ميشد.

اين ترس و بي اعتمادي موند تا دوم دبيرستان كه كه اونجا ديگه تنها كلاس رياضي دبيرستان هداي شهرك يه پارچه متحد بود وناظم مجبوربود هر ازچندگاهي يكي ازبچه هاي تجربي رو به بهانه اي بفرسته كلاس ما براي راپورت دادن .اون يكپارچه گي كلاس 2رياضي اعتماد رو دوباره برگردوند.اين اعتماد موند و موند وبه جز لحظات انگشت شماري تو دوره ليسانس ديگه هرگز به بي اعتمادي نرسيد.
ديگه داشت اون دوره راهنمايي و او راپورت دادن ها يادم مي رفت كه حالا دوباره بعد چندين سال به عبارتي يه چيزي حدود15 -16 سال اون بي اعتمادي بازم برگشته. البته حالا ديگه به گشتن كيف و پيداكردن چيزي نيست حالا يه جور ديگه است يه رنگ ديگه است اما حسش اون حس تلخش درست مثل همون 15-16 سال پيشه.





پ.ن.راستش حالا كه بيشترفكرميكنم مي بينم حالا حسش تلختره.چون توعالم بچه گي اونقدر چيزاشخصي نبودن كه حالا هستن.چون تواون دوره بچه گي حداقل ترور شخصيت نمي شديم يا اگرم مي شديم باكي نبود چون اخرش راپورت چي لو مي رفت وزمان براي توضيح بود.
/ 1 نظر / 4 بازدید
گنجيشك

اي بابا... الآن كه همه‌ي جامعه شده همين بي‌اعتمادي و ترس از بغل‌دستي...!