فرياد

مشت می کوبم بردر

پنجه می سايم برپنجره ها

من دچارخفقانم خفقان!

من به تنگ آمده ام ازهمه چيز

بگذاريدهواری بزنم:

آی!

باشماهستم!اين درهارابازکنيد!

من به دنبال فضايی می گردم:

لب بامی،

سرکوهی،

دل صحرايی

که درآنجانفسی تازه کنم.

آه می خواهم فريادبلندی بکشم

که صدايم به شماهابرسد!

من هوارم راسرخواهم داد!

چاره ء دردمرابايداين دادکند

ازشماخفته ء چند!

چه کسی می آيدبامن فريادکند؟


پ.ن. اسم شاعر را فراموش كرده ام.

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
سل

گيرم كه بر سر اين بام بنشسته دركمين پرنده اي پرواز راعلامت ممنوع مي زنيد... با جوجه هاي نشسته دراشيانه چه ميكنيد؟ گيرم كه مي زنيد! گيرم كه مي بريد! گيرم كه مي كشيد... بارويش ناگزير جوانه چه ميكنيد؟